Tuesday, December 23, 2008

اینجا به زودی پاک میشه. مطالب رو به
naghmeyedovvom.blogspot.com

انتقال دادم

Thursday, December 18, 2008


بهترین کتابهایی که تا حالا خوندم کتابهایی بودن که به ظاهر برای بچه ها نوشته شدن ولی به نوعی هم بزگترها رو مخاطب میگیرن. دلیلش هم اینه که مهمترین اصول زندگی خیلی ساده اند. اونقدر که میشه به زبون بچه گونه اونا رو بیان کرد.

اولیش کتاب یک جلوش تا بینهایت صفر ها از دکتر شریعتی بود. ماجرای اصلی کتاب اینه که میگه یه یک بنویس و جلوش تا میتونی صفر بذار. کاغذت تموم شد کاغذ دیگه. مرکبت تموم شد مرکب دیگه. سالها و ساها بشین و صفر بذار. بعد از تو بچه هات و نوه هات و نتیجه هات. این عدد بینهایت بزرگ که در تصور نمیگنجه و شاید از تعداد هر چیز و هر کسی که در دنیا وجود داره بیشتر باشه هیچه...صفره...اگه اون یدونه یک نباشه. این کتاب رو وقتی واقعا بچه بودم خوندم. ولی بعدا که بزرگتر شدم و مقدمه کتاب رو هم خوندم تازه فهمیدم که این کتاب آموزش توحید به نوجوانانه. کتابهای دکتر شریعتی رو عموما چند بار میخونم. چون معتقدم اگه کتاب تکراریه ولی من مدام در حال تغییرم و برای همین اونچه بدست میارم هر بار متفاوته و چون فکر میکنم به جای خوندن کتابهای بیشتر باید کتابهای خوب رو بارها و بارها خوند.


شازده کوچولو رو در روزهای اولی که به دانشگاه رفته بودم خوندم. در موردش توضیحی نمیدم چون نمیشه خلاصش کرد. واقعا این کتاب رو نمیشه خلاصه کرد چون خودش خلاصه ست. حتی یه جملش قابل حذف نیست. اگه بخوای برای کسی اصل ماجرا رو تعریف کنی مجبوری اونو کلمه به کلمه برای طرف بخونی.


سومیش رو همین دیشب تموم کردم. یه کتاب کوچولوی نسبتا قدیمی به نام "Jonathan Livingstone Seagull”. پشت جلد کتاب اینطوری نوشته:


“this book is a new and valuable citizen in the very wondrous world ruled by St Exupery's LITTLE PRINCE.”.


ماجرای این کتاب مربوط به یه مرغ دریاییه که زندگی رو متفاوت از بقیه مرغهای دریایی تعریف میکنه: پرواز نه برای بدست آوردن غذا و گذران زندگی که شکستن همه محدودیتها و رسیدن به بالاترین ها. اول کتاب نوشته

«تقدیم به جاناتان مرغ دریایی واقعی که در درون همه ما زندگی میکنه

در واقع ماجرا تمثیلی از سلوک عرفانی که یک انسان میتونه طی کنه تا به بهشتی برسه که در اون محدودیتها وجود ندارند و همه اطرافیانش انتخاب شده هایی مثل خودش هستند و بعد تصمیم بگیره که دوباره به زندگی خاکی و زمینی خودش برگرده تا همنوعانش رو با خود بالا ببره.


کتاب قشنگی بود. ولی فکر نمیکنم دوباره از اول بخونمش. شاید فقط یه بار دیگه نه بیشتر. برعکس شازده کوچولو که حاضرم بارها و بارها بخونمش. دیگه اینکه باز برعکس شازده کوچولو میشه این کتاب رو در چند جمله خلاصه کرد. اگه بخوای همه حرفهای قشنگ این کتاب رو جمع کنی تا همیشه یادت بمونه میتونی کمتر از ده جمله بنویسی. به نظر من حتی اگه این کتاب از اهالی سرزمین شازده کوچولو باشه قوانین اونجا رو رعایت نمیکنه. یکیش اینه که در مورد کمیتها نباید صحبت کنی:

«به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم يا شماره‌اش را می‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هيج وقت نمی‌پرسند آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟ -می‌پرسند: چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟ و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند

چیزی که من در مورد این کتاب دوست نداشتم این بود که پر بود از عدد و رقم. در هر صفحه حداقل یکی. سرعت پرواز...ارتفاع...انگار حرفهای یه مهندس بود. نمیدونم چطور میشه همون حرفها رو بدون استفاده از عدد بیان کرد. مسلما ساده نیست. ولی فکر میکنم آنتوان دو سنت اگزوپری شاهکار بزرگی کرده که با اینکه خودش خلبان و اهل جغرافیا بوده ولی در شازده کوچولو برای بیان منظورش از عدد و رقم استفاده نکرده.


با این حال فکر میکنم ماجرای مرغ دریایی رو باید خوند. به خاطر اصل قصه که تمثیل جالبیه از یک اصل مهم و به خاطر همون معدود جمله خوب که باید به یاد بمونن:


“You've got to understand that a seagull is an unlimited idea of freedom, an image of the great gull, and your whole body, from wingtip to wingtip, is nothing more than your thought itself ”


Wednesday, December 10, 2008

حالم خیلی خوبه. خودم هم تعجب میکنم. یه وضعیت آروم و پایدار داخلی باعث شده که حالم اینقدر خوب باشه. دلیلش رو هم دقیق نمیدونم. چیزی که میبینم خیلی تاثیر میذاره خواب راحت ه. زمانی که ایران بودم چون خیلی نگران ویزا و مساءل حاشیه ای اون بودم بعضی وقتها میشد که شب خوابای بد ببینم. شب بد خوابیدن همانا و خراب شدن روز یا حداقل نصف روز همان. الان درست برعکسه یعنی وقتی از خواب بیدار میشم معمولا احساس خوشحالی و سبکی دارم. نمیدونم روز خوب شب خوب رو به دنبال میاره یا شب خوب روز خوب رو. انگار یه طوری فیک بک مثبته. (برای کسایی که تعریف فیدبک مثبت رو نمیدونن: مثلا مرغا زیاد بشن تخم مرغا زیاد میشن و تخم مرغا که زیاد بشن مرغا زیاد میشن. این میشه فیدبک مثبت.) ولی هر چی هست خیلی خوبه. از اینکه میتونم به کارام برسم خوشحالم. قبل از اینکه برم ایران موقعی بود که خیلی همه چی به هم ریخته بود و خیلی کار داشتم. طوری که همینطوری در وضعیت عادی قیافم اسف بار بود. یه عکس برای ویزا گرفتم که این حالت قشنگ توش معلومه. الان برعکسه. یعنی حتی وقتی دارم کار جدی انجام میدم یه چیزی در درونم انگار داره لبخند میزنه. باز نمیدونم چیه و از کجا اومده. هر چی هست خوبه.
خودم هم تعجب میکنم. چون آدمی تو شرایط من که زیاد نمیتونم در موردش توضیح بدم معمولا نمیتونه خیلی راحت و خوشحال باشه. ولی من فعلا هستم. نمیدونم برای یه زمان کوتاه یا طولانی. هر چی هست دوست دارم لذتشو ببرم و ثبتش کنم. آدم گاهی با تفکر سنتی به خودش میگه که این و نباید گفت. ممکنه خودتو چشم بزنی یا دیگران چشمت بزنن!!! و بعد خراب بشه. ولی نمیشه که آدم فقط ناراحتیاشو و غصه هاشو به دیگران بگه. این کار هم خودش رو خسته میکنه هم دیگران رو. هم غرور و عزت نفس خودش رو زیر سوال میبره هم دیگران رو نا امید میکنه. اصلا اسمش شده درد دل. باید دردی داشته باشی تا با کسی حرف بزنی. چون مواقع خوشحالی نیازی به کسی نداری. چون حس ترحم کسی رو جلب نمیکنی. چون یاد نگرفتی چطور در مورد حس خوب حرف بزنی و چون اگه بگی حالت خوبه و خوشحالی مسخره میشی. بهت میگن برو بابا الکی خوش. ما هزار تا بدبختی داریم تو برا خودت خوشحالی. بعضی وقتها بعضی آدمها فکر میکنن دنیا پیست مسابقه بدبختی ه. یه افتخاریه برای خودش خیلی کار داشتن و وقت نداشتن. یه جایی میخوندم کسایی که مدام میگن که وقت ندارن واقعا هم وقت رو از دست میدن در حالی که دیگرانی هستند که بیشتر از اونا کار میکنن و بیشتر از اونا هم وقت دارن.

Tuesday, December 02, 2008



از وقتی رسیدم همش دارم کارای متفرقه میکنم. همش مثل این بیزینس من ها یا پای ایمیل ام یا تلفن یا اینور و اونور میرم. بعضی هاش مربوط به دانشگاه بعضی هم پس لرزه های سفر پر ماجرا. پیش میره خدا رو شکر. ولی نمیدونم چرا تموم نمیشه. تو این شرایط خیلی سخته آدم بخواد بشینه پای کتاب یا کامپیوتر کار علمی انجام بده. گاهی فکر میکنم چرا همیشه کارای جانبی من بیشتر از کارای اصلیمه. البته این کما بیش برا همه هست. حتی استادای دانشگاه که برا خودشون منشی هم دارن باز از شر کارای جانبی راحت نیستند.
به هر حال آی هو ا دریم که یه روزی اون وسط وسطهای دوره پی اچ دی بشینم برای خودم تو آزمایشگاه و خودمو در افکار خالص علمی غوطه ور کنم بدون اینکه دغدغه هایی که این روزا دارم رو داشته باشم. یه چیز شبیه روزگار بهشتی بچگی که گاهی هیچ دغدغه ای غیر از چیزی که دوست داری بهش فکر کنی نداری

Monday, December 01, 2008

امشب هلال ماه به همراه ناهید و یه سیاره دیگه به طرز زیبایی نزدیک هم قرار گرفته اند. این منظره اونقدر استثنایی بود که به محض پیاده شدن از اتوبوس وقتی که چشمم بهش افتاد خشکم زد. بعد رفتم و رو نیمکت جلو خونمون چند دقیقه ای نشستم و نگاه کردم.
دوست دارم اینو به فال نیک بگیرم. هر چند این روزا در اینکه چه اتفاقی نیک ه و چی بد شک دارم

انگار ولی اتفاق نادری بوده
یاهو نیوز
من البته برعکس اینو دیدم. یعنی فکر کنم میشه گریه آسمون به جای خنده

حدودا دو ساعت پیش یه دختر کوچولو به اسم شیرین به دنیا اومد. بابای آمریکایی شیرین خانوم - گ‌ِرِگ- همکار من ه تو آزمایشگاه روبوساکر و مامان ایرانیش - نگین - یکی از دوستای خوبم.
با آرزوی سلامتی برای همشون

Friday, November 28, 2008

سگانه

من نمیدونم ما چرا هر وقت میخوایم چیزی رو بد توصیف کنیم به سگ ربط میدیم مثلا سگ اخلاق (پرخاشگر) - سگ خواب (مشخصه) - سگ خور (وقتی چیزی بد خورده شده و حروم شده) - سگ پز (رستورانهای کثیف و غیر بهداشتی) - سگ دو - سگ شور -زندگی سگی و.... با اینکه از قیافه سگا خوشم نمیاد ولی به نظرم موجودات خوب و مفیدی هستند. درست برعکس گربه ها که خوشکلند ولی لوس و بی چشم و رو و بی خاصیت. دیروز که برای تنکزگیوینگ به مزرعه یکی از دوستای پونه رفتیم برای اولین بار یه سگ گنده سفید و خوشکل رو ناز کردم. سگه خیلی زود باهام دوست شد و خیلی مهربون بود. البته فکر کنم اینکه قبلا هم از سگا دور میموندم بیشتر به خاطر این بود که به خاطر شرءیات باید میرفتم و لباسام رو آب میکشیدم. ولی این دفه که تو مزرعه حسابی دم خور بز و اسب و بزغاله شده بودم دیگه خیالی نداشتم چون در هر حالت لباسام کثیف شده بود. این بزغاله های کوچولو هم خیلی ناز بودند و همیشه هم گشنشون بود و هی لباسای من و مریم رو میخورن.
نادر ابراهیمی میگه آدم برای اینکه بتونه عاشق باشه باید یاد بگیره بچه ها رو دوست داشته باشه (دقیق یادم نیست. اگه کسی میدونه تصحیح کنه). من فکر میکنم میشه گفت بچه ها و حیوونا رو چون اونا هم بی گناهند و باید بشه صرف نظر از زیبایی یا زشتیشون دوستشون داشت.

Monday, November 24, 2008

قرار شده از این به بعد تند تند و کوتاه کوتاه بنویسم
امروز اومدم دانشگاه. تقویم روی میزم رو که از بیشتر از چهار ماه پیش ورق نخورده بود ورق زدم تا رسیدم به صفحه ای که امروز توش هست. تو هر صفحش یه شعر نوشته. شعر این هفته این ه:
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است * خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
این یکی از بیت های مورد علاقه منه. اول میخواستم مصرع دوم این و تو تابلوی تذهیب بنویسم که بعدش نظرم عوض شد و شعر سهراب سپهری رو نوشتم

از بعد از اومدنم مشکلات کمتر نشده که بیشتر شده. این آقای رءیس گرایش حرفهایی میزنه که با حرفهایی که قبلا میزد جور در نمیاد. هر دفه که این مردک اعصابم رو خورد میکنه فکر میکنم کاش یه سال دیرتر وارد دانشگاه میشدم ولی گیر این دیوونه نمی افتادم. اوضاع قاطی پاتی ه و نمیدونم چی کار کنم. با این حال یه تصوری دارم که مشکلات هر چقدر هم زیاد میشن باز از عهدشون بر میام. اصلا مشکلات وقتی هم زمان پیش میان اثر هم رو کم میکنن. هر کدوم باعث میشه بقیه کم رنگ تر به نظر برسن. وقتی وضع بد تر و بدتر میشه به این فکر میکنی که پس از این بدتر هم میتونه بشه پس خدا رو شکر میکنی که هنوز نشده. این وسط تنها چیزی که اذیتم میکنه برخوردهای بعضی از اطرافیانه که به جای سیگنال مثبت دادن میخوان نشون بدن من چقدر بد شانسم و چقدر بلا سرم میاد. من که با همه این چیزایی که پیش اومده اصلا خودم رو در وضعیت اسف باری نمیبینم. به نظرم من تا وقتی آدم با مشکلاتی مواجهه که میتونه حلشون کنه یا باهاشون کنار بیاد نباید احساس بدبختی یا بد شانسی کنه

Sunday, November 23, 2008

سفر نامه قسمت دوم

این دفه دیگه رکورد شکستم. الان چند ماهه که نوشتن پست رو به لیست کارایی که باید انجام بدم اضافه کردم. ولی یه جوری حسش نمیومد. چون سفر نامم نصفه مونده بود فکر کردم بهتره بذارم این سفر پر ماجرا تموم بشه بعدش بقیش رو بنویسم. تیکه آخر هفته در دوبی انگار تیترش بود ولی بقیش نبود. اگه حافظه یاری کنه که جزئیات چهار ماه پیش رو به خاطر بیارم از همونجا شروع میکنم
دوبی، تعطیلات آخر هفته: آخر هفته رو با دو دوست عزیز سارا جان و همسرش گذروندم. یه آخر هفته ریلکس و دوست داشتنی که فکر نمیکردم تو شهر پر مشغله ای مثل دوبی به دست بیارمش. یه شام با دوستای ایرانی که یکی دو تاشون رو از قبل میشناختم (چقدر براشون خنده دار بود که من میپرسیدم این هات داگش واقعا حلاله؟!! البته تو ایران هم هست ولی تو اون شرایط که آدم هنوز جوش عوض نشده من اگه تو ایران هم هات داگ میدیدم باور نمیکردم حلال باشه) ، قهوه در یک رستوران خوشکل که اسمش رو یادم نیست، صبحونه انگلیسی در یه رستوران قشنگتر، گشتم تو مال، دیدن ساحل خلیج فارس از اون طرف (از طرف ایران رو هنوز ندیدم)، ناهار ایرانی، فیلم دیدن و حرف زدن در مورد همه چیز و همه جا. واقعا کم لذتی تو دنیا به پای حرف زدن با دوستا میرسه. سارا یکی از خوش صحبت ترین دوستاییه که من دارم و همسرش هم به خصوص که حرفهای زیادی هم در مورد دوبی و زندگی توی اون داشت.
در راه ایران: یه جوری اضطراب داشتم. نه از اینکه با شرایط جدیدی روبرو بشم. از اینکه شرایط قبل به نظرم تلخ یا نا امید کننده بیاد. توی راه...جدس بزنین...بازم یه دوست جدید. دخترخانومی که هر چند وقت یک بار برای خرید میرفت دوبی. با این یکی کمتر از بقیه تونستم اختلاط کنم.
ایران: نمیدونم باید از کجا شروع کنم. ترجیح میدم موضوعی تقسیم بندی کنم تا زمانی. قرار بود چند هفته بمونم. ولی به خاطر دیر اومدن ویزا کل مدتی که بودم چهار ماه شد.
ایران- خانواده: لزومی نداره بگم چقدر دلم برای خونوادم تنگ شده بود. مامان و بابای فوق العاده مهربونم که دیدنشون و خوشحال کردنشون ارزشی بیشتر از همه سختی هایی که تو این مسافرت کشیدم داشت. اون گروههای بدجنس (مامانم دو تا خواهرم رو اینطوری صدا میکنه) که میدونستم کلی نقشه کشیدن برام. اونم از نوع بد جنسانش. از بدجنسیشون همین بس که نرگس- بدجنس کوچیکتر- از پشت شیشه فرودگاه با ایما و اشاره ازم میپرسه "کی میری؟!" (این یه شوخیه که با هم داریم که وقتی یکی میاد هنوز نیومده ازش میپرسن کی میخوای بری. ولی اونطوری از پشت شیشه و در لحظات اول که رسیده بودم واقعا حرصم رو درآورد). الان که دارم اینا رو مینویسم دوباره دلم براشون تنگ شد. کاش موقع برگشتن کمتر عجله داشتم و میتونستم حداقل یه لحظه برای آخرین بار از نزدیک نگاهشون کنم. یک عضو جدید هم بود که باید میدیدم. محمد همسر سارا که قبل از رفتن خیلی کم دیده بودمش. با مسافرت مشهد و رفت و آمدهای بعدی فرصتایی پیش اومد که این عضو جدید خونوادمون رو بهتر بشناسم. چقدر خوب بود که میدیدم ایشون در عین حال که تحصیل کرده و با فرهنگ و از خونواده خوب ه، شوخ طبع و پر انرژی هم هست چون کمتر آدمی رو دیدم که همه این خصوصیات رو با هم داشته باشه.
ایران- فامیل: از خوب بودنشون همین بس که همیشه بودند. همیشه پایه. از استقبال فرودگاه گرفته تا مهمونی های هرچند وقت یه بار و ولگردی (به زبون قزوینی یلری تلری) های وقت و بی وقت شبانه. تو این چند ماه که بیشترش رو قزوین پیش مامان اینا گذروندم و سارا و نرگس رو نمیدیدم اگه دختر خاله هام هم نبودند خیلی تنها میموندم و تحمل اضطراب دیر اومدن ویزا خیلی سخت میشد.
ایران- بیرون از خونه: چیزی عوض نشده. نباید هم میشد. دو سال فرصت خیلی کوتاهیه برای اینکه تو کشوری مثل ایران تغییراتی رخ بده. چند برابر شدن قیمت همه چیز تجملات رو تو زندگی مردم کمتر نکرده که بیشتر کرده. شاید قشری که واقعا تحت تاثیر قرار گرفته باشه مردم خیلی فقیر باشن. بقیه انگار نه انگار. کمبودها مثل کمبود گاز تو سرمای سرد پارسال یا قطعی های برق صرفه جویی مردم رو بیشتر نکرده. منظورم عوض شدن فرهنگ بریز و بپاش که قسمتی از گوشت و خون ما شده نیست که نمیتونه در عرض چند سال اتفاق بیفته. شاید تغییرات جزئی و موقتی. واقعا نمیدونم عوض کردن چنین چیزی باید به زور کمبود اتفاق بیفته یا راه بهتری هم داره.
گفتم که چیزی عوض نشده ولی با جو گیری یه ایرانی تازه از خارج اومده خیلی چیزا متفاوت به نظر میرسه. مثلا رفتار مردم. میگن با اینکه غربی ها خنده رو تر و خوش برخوردترن ولی روابطشون سطحیه. در حالیکه شرقی ها با اینکه عبوستر به نظر میرسن ولی دوستی هاشون عمیقتره. چیزی که من بهش رسیدم این بود که این اولی خیلی بهتره. مگه آدم به چند تا دوست عمیق نیاز داره: فوقش دو سه تا. حتی اگه بخواد هم بیشتر از این گیرش نمیاد. ولی در روز با ده ها نفر تو اداره و بانک و مغازه و خیابون سر و کار داره که رفتار ظاهریشون تاثیر زیادی تو آرامش آدم داره. وقتی تو ایران وارد مغازه یا اداره ای میشی و مودبانه سلام میکنی و با بی توجهی یا بد اخلاقی مواجه میشی نا خود آگاه این سوال برای آدم پیش میاد که مگه چه اتفاق بدی میفته اگه طرف خوش رفتار تر باشه. یا وقتی طرف خیال میکنه که چقدر داره لطف میکنه که سرویسی رو برات فراهم کرده مثلا بیشتر از ظرفیت استخر بلیط میفروشه و بعد که ملت رو کاشت به جای یه معذرت خواهی کوچیک زبونی با داد و بیداد میاد که اینجا وای نستین جا نداریم. این خوش رفتاری و بد رفتاری یه مثال بارز از حرف حضرت علی ه که میگه حواستون باشه دیگران در عمل به قرآن از شما جلو نیفتن.
یه چیز دیگه هم که معمولا به هر تازه از غرب اومده ای خودشو نشون میده وضعیت رانندگیه. اولاش خیلی به نظر میومد و حتی گاهی تو ماشین که بودیم میترسیدم و فکر رانندگی کردن تو ایران رو از سرم بیرون کرده بودم. ولی این اواخر فکر میکردم رانندگی تو آمریکا چقدر کسل کنندست وقتی ماشین دنده اتوماتیک داری و ماشینا با هم قاطی پاتی نمیشن!
ایران- گردش: فرصت برای مسافرت درست و حسابی پیش نیومد. ولی خدا خواست که برای نیمه شعبان مشهد باشیم و برای تولد امام رضا جمکران (برعکس شد!). دو تا کنسرت یکی شجریان و گروه و اون یکی سالار عقیلی و ارکسر ملی. کنسرت شجریان از این جهت متفاوت بود که توش سه تا ساز جدید رو معرفی کردند: صراحی (با صدایی نزدیک به کمانچه ولی بم تر) سنتور اصلاح شده و بم ساز (شبیه سنتور ولی خیلی بزرگتر با یک اکتاو بیشتر و صدای بم تر). یکی دو جا رو هم تو خود قزوین دیدیم. یکی حسینیه امینی ها که یه خونه قدیمی بسیار سنتی و بسیار مجلله. این خونه خیلی شبیه خونه رویاهای منه. اتاقای بزرگ با فرشهای قرمز با در (ارسی) های بلند چوبی با شیشه کاری رنگی رو به حیاط که وسطش یه حوض آبی و دور حوض باغچه و گلدونه. نور آفتاب ملایم میفته تو اتاق رو فرشها. نمیدونم میشه یه روز چنین خونه ای داشته باشم یا نه ولی یه روزی حتما یه نقاشی ازش میکشم. جای دیگه ای که دیدیم یه حموم قدیمی سنتی بود که به موزه مردم شناسی تبدیل شده بود. عکسهای هر دوشون رو تو فیسبوک گذاشتم.
ایران-دوستان: چه لیست بلند بالایی داشتم از دوستایی که باید میدیدم. آخرش نرسیدم همه رو ببینم. از دوستای دبیرستان و دانشگاه تهران و خوابگاه و دانشگاه شریف تا استاد سه تار و صابخونه مهربون سابقمون. کلی خبر خوب شنیدم از ازدواج و دکترا قبول شدن و کلی هم خبر بد از طلاق (اگه بشه گفت الزاما بد ه) و خراب بودن وضعیت روحی و تحصیلی. کاش از این به بعد کمتر از دوستام بی خبر بمونم.
ایران-وضعیت درونی من: تحمل اضطراب دیر اومدن ویزا خودش کم نبود. ولی با مشکلات دیگه ای که یکی دو ماه اخیر پیش اومد این قضیه خیلی کمرنگ تر شد. آخرش این شد که دیدم عملا زندگیم مختل شده. کلاس شنا و تذهیب رو شروع کردم. اولش معمولی آخراش خیلی فشرده که بتونم به جایی برسونمش. دیگه وقت کمی برای خونه موندن و غصه خوردن داشتم. هر دو تای این کلاسا باعث شد دوستای خوبی پیدا کنم و چند تا دوست دوران کودکی رو دوباره ببینم. در کل از اینکه وقت و پولم رو صرف یاد گرفتن کردم تا خرید چیزای جینگول خیلی راضیم. کل ماجرا تمرین خوبی برای صبر بود. یه وقتایی هست که آدم یه شرایطی رو تحمل میکنه چون راه دیگه ای نداره. ولی چه تحملی: با اذیت کردن خودش و دیگران با بی تابی و وقت کشی. یه موقع دیگه ای هم هست که آدم سعی میکنه با این تحمل کردن ظرفیت خودشو بیشتر کنه و واقعیت هایی رو بپذیره. بعید میدونم بشه اسم تحمل از نوع اول رو صبر گذاشت. صبر جمیل. من تو اون مدت زیاد خودم و اطرافیانم رو اذیت کردم. ولی سعی کردم به این هم فکر کنم که قسمت مهم زندگی من قسمت روتینش نیست که تو آمریکا دارم. این دوره هم بخشی از اونه و شاید بخش حساسی.
زندگی رسم خوشایندیست: با اینکه زیاد اهل شعر نو نیستم ولی این جمله از شعر صدای پای آب سهراب سپهری برای من معجزه میکنه. در سخت ترین شرایط هم وقتی بهش فکر میکنم انگار یه دفه وضعیت ذهنم از این رو به اون رو میشه. مثل باز شدن یه دریچه رو به فضای بزرگی که قسمتی از اون گذشته و قسمتی از اون آیندست. باعث میشه همه شرایط سخت فعلی رو بخش کوچیک و گذرایی از کل یه ماجرا ببینم که بهش میگن زندگی. یه رسم خوشایند. با بال و پری با وسعت عشق و پرشی اندازه مرگ...تابلویی که محصول کلاس تذهیب ه این جمله در وسطش نوشته شده. خواستم تا یادگاریی باشه از دورانی که در عین سختی برام شیرین بود.
برگشت از ایران: دردسر های ویزا و بلیط و سختی های خاص مسافرت تا آخرین لحظات رسیدن به آستین دست از سرم بر نداشت. ارزش نوشتن ندارند. . هر چی بود ولی تموم شد یا داره میشه. (تنها چیزیش که دوست دارم در مورد بنویسم دوستی بود که تو فرودگاه امام پیدا کردم. یکی از خانومهای اطلاعات فرودگاه که خدا اونو برام رسوند چون اگه نبود بدون شک پروازم رو از دست میدادم. تا لحظات آخر که سوار هواپیما شدم کنارم موند و باهام حرف زد. خدا واقعا خیرش بده). بالاخره منم اولین بار بود که تنها مسافرت میکردم و مسلما مشکلات بیشتری داشتم. ولی فکر کنم دیگه ترسم از تنها مسافرت رفتن برای همیشه ریخت چون در اولین تجربه یه دور دور کره زمین زدم!
تموم شد بالاخره. خدا حافظ تا چهار ماه دیگه. lol

.

Sunday, August 03, 2008

سفرنامه قسمت اول

از اونجایی که به علت مشکلات تکنیکال ( که در ادامه توضیح میدم) نتونستم زودتر از اینا وب لاگ رو آپ دیت کنم الان مجبورم کل ماجراهای چین و ماچین و ممالک مترقی و غیر مترقی رو یه جا توضیح بدم.
قبل از سفر در آستین: اونقدر کار برای انجام دادن بود که از هر در و کوچه ای رد میشدم باید یه سر میرفتم تو و یه سلامی عرض میکردم و یه چیزی میگرفتم. این تازه غیر از کارای ایمیلی و تلفنی. از همه بدتر ویزای چین بود که باید برای روبوکاپ میرفتم. از اونجایی که امسال تابستون المپیک در پکن برگزار میشه دولت چین برای ویزا سخت گیری میکرد. نامه های دعوت نامه از ربوکاپ به دست خیلی ها نرسیده بود و بدون اونا هم نمیشد برای ویزای بیزینس اقدام کرد. تنها راه باقی مونده اقدام برای ویزای توریستی بود بدون اینکه حرفی از ربوکاپ بزنی که یه جورایی دورغ بود ولی چاره ای نبود. اون هم در اقدام اول شکست خورد. من کاملا نا امید شده بودم و چون تلفن کنسولگری چین در هیوستون هم جواب نمیداد روزهای آخر با نا امیدی تصمیم گرفتم خودمون بریم هیوستون و باهاشون صحبت کنیم. با اینکه اگه ویزای چین درست نمیشد مجبور بودن کل سفر رو لغو کنم ولی با آب و تاب تموم کل چمدونم رو بستم و در یک اقدام سورپرایز بچه ها اومدند و مراسم خواحافظی رو به جا آوردند.

در هیوستون: خوشبختانه مشکل اون چیزی که من فکر میکردم نبود (که به خاطر ایرانی بودن اجازه اقدام برای ویزا نداده بودند) و ویزا در عرض چند ساعت چسبید تو پاسپورت. اون روز برای اولین بار بعد از پنج سال ازدواج دیدم که همسر از شدت خستگی نشسته خوابش برد.
چون پروازم از هیوستون بود همونجا خونه رضوان و آقا یوسف موندیم و بقیه وقت رو به دیدن خیل عظیم دوستان که برای کار یا کارآموزی اونجا بودند گذروندیم.

در چین، ربوکاپ امسال و پارسال: ربوکاپ سوجو فرق بسیار زیادی با ربوکاپ آتلانتا داشت. هر چقدر آمریکایی ها به خودشون زحمت نداده بودند چینی ها تلاش میکردند که خوب برگزار کنند. اصولا یه فرق بسیار مهم بین چین و آمریکا تفاوت قیمت نیروی انسانیه که این تفاوت به طور واضح تو ربوکاپ دیده میشد. در آتلانتا داوطلب های برگزاری رو فقط در ثبت نام روز اول دیدیم و بعد خودمون بودیم و خودمون. در سوجو داوطلب ها همه جا بودند. اگه میخواستی بری غذا بخوری میتونستی بخوای که باهات بیان، یا برای خرید یا دیدن جاهای توریستی. حتی به اتاقت زنگ میزدند که تو که میخواستی با اتوبوس این ساحت بری عجله کن که اتوبوس داره میره. البته خوب یه علتش هم این بود که غیر اونا که دانشجو بودند بقیه مردم یک کلمه هم انگلیسی نمیدونستند.

در چین، ربوکاپ و دوستان من بودم و سحر، دوستی که از ربوکاپ پارسال میشناختمش، و یه دوست جدید بسیار جوون به اسم نسرین که با هم هم اتاق شدیم. تو محل برگزاری هم بچه های تیم اصفهان بودند که مثلا با هم رقیب بودیم ولی در عمل اونا کمک زیادی به من کردند. یه دختر چینی به اسم جو یی و یکی دیگه به اسم لن هم بودند که من با اینا بیشتر از بقیه دوست شدم. ایرانی که تا دلتون بخواد. تقریبا هر جا که میرفتی یکی داشت فارسی حرف میزد

در چین، ربوکاپ و تیم آستین ویلا: تیم خودمون شامل من، شیورام، تاد، مایکل و البته پیتر بود. اگه هر جای دیگه ای پنج نفر عضو داشت عمرا تو بیشتر از یک یا دو لیگ شرکت میکرد ولی ما تو چهار تا لیگ شرکت کرده بودیم و به بیان دیگه هر کدوممون یه تیم مستقل بودیم. یعنی هر تیم یکی از ماها بود به علاوه پیتر به عنوان مسوول تیم. اگر چه تو آزمایشگاه یه روز درمیون به هم سلام میکنیم ولی اونجا کلی سراغ همو میگرفتیم و به هم سر میزدیم. شیورام که نزدیک من بود و چون تو لیگهای مشابه بودیم لازم بود ارتباط بیشتری داشته باشیم. حضور تاد همیشه به معنای این بود که وقت ناهار شده. مایکل که کم پیدا بود و همش کار میکرد. پیتر هم میومد و میرفت. تکین هم بود که پارسال با ما بود ولی امسال از تیم ترکیه شرکت کرده بود.

در چین، ربوکاپ و لیگ mixed reality: لیگ ما یک لیگ کاملا تازه و در حال رشده. امسال چون رباتها عوض شده بودند و کلی نرم افزار و سخت افزار جدید توسعه داده شده بود و جالب تر از همه اینکه بر خلاف معمول لیگها، تیمها خودشون مسوول توسعه نرم افزارهایی بوندند که بقیه تیمها بتونن استفاده کنند مرحله آمده سازی لیگ تقریبا تا روزهای آخر طول کشید و تازه بعد از اون همه تلاش مجبور شدیم از برنامه های ویژن و کلاینت و سرور سال قبل استفاده کنیم یعنی در عمل فقط خود رباتها عوض شدند و بقیه چیزها مال پارسال بود. در آخر هم تورنومنت برای خالی نبودن عریضه برگزار شد. البته قسمت اراءه کارها به صورت پرزنتیشن خوب بود و جو کل لیگ هم بیشتر همکاری بود تا رقابت و من خیلی دوست وداشتم چون من روحیتا در رقابت تنبل میباشم.
در چین، ربوکاپ و کار و کار و کار: امسال بر خلاف پارسال که وقت داشتم بگردم و به بقیه لیگها سرک بکشم اصلا وقت نداشتم. قبل از اومدن در هواپیما نشستمو لینوکسم رو ترکوندم. بعد تو ربوکاپ مجبور شدم دو روز تمام با اینترنت 1 بیت در ثانیه پکیج نصب کنم. از طرفی شستم خبر دار شد که مجبورم علاوه بر ارائه پروژه خودم که مربوط به کنترل ترافیک و اینا بود، تو تورنمنت فوتبال هم شرکت کنم. مراحل آشنایی من با روش کار شامل یک کارگاه آموزشی چند ساعته توسط چند نفر از بچه های تیم اصفهان (نصف شب در خوابگاه) و همینطور نوشتن مقداری کد با کمک شیورام (اونم نصف شب در خوابگاه) بود. آخرشم ایجنت هام کار کردند ولی موفق نشدند خوب بازی کنن.
در چین، ربوکاپ و اسلام: یک نکته جالب در ربوکاپ امسال توجه زیاد چینی ها به فراهم کردن غذای حلال خوشمزه برای مسلمونهای شرکت کننده بود. همینطور در محل برگزاری، در خوابگاه و در اتاقهای کسایی که از کشور اسلامی میومدند تجهیزات برای نماز در نظر گرفته بودند. همه اینها یک طرف، اطلائیه دعوت به شرکت در نماز جمعه سوجو یک طرف دیگه. استدلال بچه ها این بود که احتمالا تو تیم برگزار کننده محلی یه مسلمون هست.
در چین، پیتر و خدا حافظی: یه روز قبل از روز پایانی ربوکاپ پیتر بلیط داشت که بره اسرائیل و برای یک سال اونجا بمونه. همون شب مهمونی ربوکاپ بود و پیتر به ما گفت که باید هممون شرکت کنیم و روی میز هم کنار هم بشینیم چون میخواد ازمون خداحافظی کنه. من که قبلش مسابقه داشتم و بعدش ارائه رفتم و یک ربعی رو میز نشستم و برگشتم. بعدش ارائه من بود که به نظر خودم خیلی خوب بود و بقیه هم البته خوششون اومد. بعد ارائه هم خداحافظی واقعی با پیتر. برگشت به تاد و شیورام گفت have fun و به من گفت and you get your visa. من انگار که بهم برخورده باشه گفتم خوب منم میتونم fun داشته باشم و کلی خندیدیم. پیتر موقع رفتن از دور پرسید منم میتونم تو اردوگاه آموزش زبان عبری (مثل اینکه تو اسرائیل چنین برنامه ای داشت) fun داشته باشم و ما سرمونو تکون دادیم که آره میتونی. مراسم خدا حافظی خوبی بود. پیتر کلا روزهای آخر خوش اخلاق تر از همیشه شده بود. به این فکر میکردم که چقدر مهمه آدم موقع خداحافظی از آدمهایی که ممکنه به زودی نبیندشون و یا دیگه هیچوقت نبیندشون خوب و خوشحال باشه و پیتر اونقدر کار درست هست که حواسش به این موضوع باشه.

در چین، خدا حافظی از اهالی ربوکاپ: وقت خدا حافظی از کسایی بود که بیشتر از یک هفته در کنار هم کار کرده بودیم و یا با هم دوست شده بودیم. این بدترین قسمت ربوکاپه. مخصوصا برای من که همیشه فکر میکنم که دفه بعد دیگه نمیتونم بیام. نمیدونستم باید چی بگم به آدما. یه وقتایی آدم اونقدر نزدیک میشه که تصور اینکه دیگه اون آدما رو نمیبینه براش سخته. مخصوصا در مورد دخترهای چینی که داوطلب برگزاری بودند. حتی اگه سال دیگه ربوکاپ بیام اونا رو که دیگه نمیبینم. چقدر نازگولی بودند.

در چین، ربوکاپ، در حاشیه: این چینی ها از اونجایی که تلفظ اسماشون برای بقیه سخته گاهی اسم غربی برا خودشون انتخاب میکنند. ما هم برای اینکه تشویقشون کنیم که از اسمهای اصلی خودشون استفاده کنند، بعد از اینکه خودشون رو با اسم غربی معرفی میکردند ازشون اسم چینیشون رو می پرسیدیم و با آب و تاب نشون میدادیم که دوست داریم با اسم اصلی صداشون کنیم. ولی اونقدر به خاطر سپردنش سخت بود که بعد دوباره برمیگشتیم به اسم غربی. مثلا جو یی در اکثر مواقع با اسم غربیش، لیندا، شناخته میشد.

در چین، بعد از ربوکاپ: هنوز مراسم اختتامیه برگزار نشده بود که من دیدم دیگه نمی تونم تو اون جو ربوکاپی بمونم و باید برم چند تا آدم ببینم. از طرفی وقت زیادی هم برای گردش نمونده بود. با جو یی و شیورام رفتیم یه باغ تو سوجو رو ببینیم. جو یی اطلاهات خیلی خوبی در مورد سوجو داشت. سوجو به خاطر رو باغهای سنتی و همینطور ابریشمش معروفه. باغی که ما دیدیم بسیار آرامش بخش و دوست داشتنی بود.
روز بعد رفتیم شهر آبی نزدیک شانگهای. این شهر یکی از شهر های سنتی اطراف شانگهای ه که به خاطر اینکه با کانال آب محصور شده در جریان تحولاتی که تو چین صورت گرفته مورد حمله واقع نشده و دست نخورده مونده. یه شهر چینی واقعی با چینی های واقعی. کانال های آب به جای خیابون که اطرافش خونه ها بودند. خانومی که قایق رو پارو میزد موقع پارو زدن برامون آواز چینی خوند.

در چین در راه برگشت: با خانومی به اسم جینگ دوست شدم که داشت میرفت مصر و اسرائیل رو ببینه. میگفت به ادیان علاقه منده. دوست داشت ایران رو هم ببینه و البته میدونست که چون مهر اسرائیل تو پسپورتش میخوره برای ایران باید عوضش کنه. مسیر بین شانگهای تا دوهه رو با هم بودیم و البته من خواب بودم!

در فرودگاه دوهه: تو نمازخونه فرودگاه دوحه با خانومی دوست شدم که از لندن به ایران میرفت. میگفت هر بار قبل از دیدن خونواده به زیارت مشهد میره.

به سوی دوبی: انصافا خیلی خوبه که آدم دوست پیدا کنه که تو پروازها یا جاهایی که مجبوره بی کار باشه تنها نشه. ولی این آقا پسر اهل مالزی، با این سوالهای عجیب و غریبی که میپرسید و آرزوی سرزمین رویایی آمریکا در دل، دوست خوبی به حساب نمیومد.

در دوبی با دو دوست عزیز: خراب شدم خونه سارا اینا در حالیکه خودشون خونه نبودند. خیلی دلم میخواست زودتر ببینمش. وقتی از سر کار اومد تازه از خواب بیدار شده بودم و منگ منگ بودم. همسرش، هم کلاسی سابق من، هم اومد. شبها با اینکه اون دو تا حسابی خسته بودند و من هم تو جت لگ مینشستیم و حرف میزدیم و بعد میخوابیدیم. من هم به شدت درگیر کارهای مربوط به ویزا شدم و تفریحات کلا به آخر هفته موکول شد.

در سفارت آمریکا: صفی بود طولانی و هفت خوان رستم تا رسیدن به محل مصاحبه. و البته من در این راه طولانی بی کار نموندم و یک دوست جدید برای خودم جور کردم. یه دختر کروات که مامان یه بچه بود و در دوبی زندگی میکرد و حالا داشت میرفت آمریکا دوستاش رو ببینه. یادم نره بگم که مصاحبه ویزا شکر خدا به خوبی انجام شد. طرف هیچ سوالی جدی ازم نپرسید و هیچ مدرکی هم ازم نخواست. من رباتم رو از تو جیبم در آورده بودم و داشتم در مورد پروژم براش توصیح میدادم در حالیکه اون قبلا شروع کرده بود فرم زرد رنگی رو که مخصوص دادن ویزاست و نشون دهنده تموم شدن کار برام پر میکرد! بعد از مصاحبه یا به عبارتی چاق سلامتی برگشتم خونه سارا اینا که اوقات خوش و بدون اضظرابی رو در دوبی شروع کنم

در دوبی، تعطیلات آخ هفته: